معماي جذاب عشق ليلا
يه نفر براي بازديد ميره به يه بيمارستان رواني .اول مردي رو ميبينه که يه گوشه اي نشسته، غم از چهرش ميباره،
به ديوار تکيه داده و هرچند دقيقه آروم سرشو به ديوار ميزنه و با هر ضربه اي، زير لب ميگه: ليلا… ليلا… ليلا…ليلا… ليلا…ليلا…
مرد بازديدکننده ميپرسه اين آدم چشه؟ ميگن يه دختري رو ميخواسته به اسم “ليلا”
که بهش ندادن، اينم به اين روز افتاده…
مرد و همراهاش به طبقه بالا ميرن.
مردي رو ميبينه که توي يه جايي شبيه به قفس به غل و زنجير بستنش
و در حاليکه سعي ميکنه زنجيرها رو پاره کنه،
با خشم و غضب فرياد ميزنه: ليلا… ليلا… ليلا… ليلا… ليلا… ليلا… ليلا…
بازديدکننده با تعجب ميپرسه اين چشه؟!!!!
ميگن اون دختري رو که به اون يکي ندادن، دادن به اين!!!
به ديوار تکيه داده و هرچند دقيقه آروم سرشو به ديوار ميزنه و با هر ضربه اي، زير لب ميگه: ليلا… ليلا… ليلا…ليلا… ليلا…ليلا…
مرد بازديدکننده ميپرسه اين آدم چشه؟ ميگن يه دختري رو ميخواسته به اسم “ليلا”
که بهش ندادن، اينم به اين روز افتاده…
مرد و همراهاش به طبقه بالا ميرن.
مردي رو ميبينه که توي يه جايي شبيه به قفس به غل و زنجير بستنش
و در حاليکه سعي ميکنه زنجيرها رو پاره کنه،
با خشم و غضب فرياد ميزنه: ليلا… ليلا… ليلا… ليلا… ليلا… ليلا… ليلا…
بازديدکننده با تعجب ميپرسه اين چشه؟!!!!
ميگن اون دختري رو که به اون يکي ندادن، دادن به اين!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 14:33 توسط M2
|
سلام به همه من (M2) دانشجوی رشته حسابداری هستم خوشحال می شم به وبلاگم سر می زنید و نظر میدین.