ده نکته‌درباره مختار نامه

مختارنامه سريالي تاريخي عظیمی است به كارگرداني داوود ميرباقري و تهيه‌كنندگي محمود فلاح كه در 40 قسمت 45 دقیقه‌ای از صدا سیما پخش می‌شود.....

این پروژه‌ی عظیم به گفته حسن اسلامی‌مهر رییس مرکز "سیما فیلم" چه به لحاظ هزینه تولید، چه حجم بازیگران و عوامل، بزرگ‌ترین کار تاریخی، در تاریخ فیلمسازی قاره‌ی کهن آسیاست.....

 "ده نکته ناگفته از مختارنامه"

1- تداركات اوليه براي ساخت سريال مختارنامه از مهر 1381 آغاز شد و از شهريور 1382 نيز سريال وارد مرحله پيش‌توليد شد و پس از 6 ماه پيش‌توليد، فيلمبرداري آن به شيوه 35 ميلي‌متري در رمل‌ها و بيابان‌هاي كاشان آغاز شد.

2- هزار و 430 نفر نيروي انساني درگير اين مجموعه بودند. برخي نيروها از شهرها و مکان‌هايي که فيلم‌برداري صورت مي‌گرفت انتخاب مي‌شدند.

3- چون رفت و آمد به مکان فيلم‌برداري زمان زيادي از کارگردان مي‌گرفت و مسئله زمان‌بر و انرژي‌بري بود، داوود ميرباقري در مقطعي در احمدآباد مستوفي منزلي اجاره کرد و همان جا مستقر شد تا وقت ويژه‌اي را روي فيلم‌نامه و کار بگذارد و با تمرکز بيشتري کار را انجام دهد.

4- داوود ميرباقري به عنوان كارگرداني كه سبك و سياقي كلاسيك را در كارهايش دنبال مي‌كند، هميشه بر استفاده از بازيگران حرفه‌اي اعتقاد و اصرار دارد. البته در مختارنامه گاه بنابه ضرورت افرادي مانند حامد حدادي بسكتباليست تيم ملي نيز به دليل فيزيك خاص مقابل دوربين رفتند. احمد ايراندوست يا همان غول برره هم ديگر بازيگري بود كه

ادامه نوشته

تامل

امام على بن الحسین (ع) چون طهارت میكرد و وضو می‏ساخت، روى وى زرد می‏شد . میگفتند: اى پسر رسول خدا!این زردى از چیست؟  میفرمودندآیا نمی‏دانید كه پیش كه خواهم ایستاد .

  چون زلیخا، یوسف (ع) را به خویشتن دعوت كرد، پیش‏تر برخاست و آن بت كه وى را می پرستید، روى پوشانید. یوسف گفتتو از سنگى شرم می‏دارى، من از آفریدگار هفت آسمان و زمین شرم ندارم كه مى‏بیند و مى‏شنود؟
  رسول خدا (ص) فرمودندخداى را چنان پرست كه گویى تو وى را پیش رو می‏بینى، و اگر این نتوانى، بارى به حقیقت بدان كه وى تو را می بیند؛ چنان كه خود فرموده است: ان الله كان علیكم رقیبا؛ ((همانا خدا ناظر ومراقب اعمال شماست))-سوره نساء، آیه 1
 
برگرفته از: غزالى، كیمیاى سعادت، ج 2، ص 414

ادب ربانی !

خداوند به موسی (ع) خطاب کرد ای موسی ! در فلان غار

عابدی است که از خلق رسته و روی به خدمت ما اورده

پیغام ما را به او برسان و بگو هر ارزو داری از خدا بخواه

و هرچه راز مدت ها در دل داشته ای اکنون بگوی

موسی به ان غار رفت مردی دید که به نماز ایستاده

و دل در مقام خشوع نهاده ساعتی مکث فرمود

تا عابد از نماز فارغ شد .موسی سلام بجا اورد و

پیغام را رسانید . ان مرد زیر لب سخنی اهسته بگفت

وبر روی زمین افتاد موسی متحیر شد که جبرئیل رسید و گفت :

ای موسی روح مجروح این بیچاره از قفس تن پرواز کرده !

موسی گفت : ای جبرئیل این چه حال بود ؟ پاسخ شنید

ای موسی چندین سال است که این مرد ارزومند ان است که

یکبار بگوید ای خدای من ! اما گستاخی و یارای ان را نداشته

اکنون که حق تعالی مراد او را داد . تا یک نوبت گفت ای خدای من

پس جان به حق تسلیم کرد .

معشوق کیست ؟

امیری به شاهزاده خانمی گفت :

من عاشق توام ...

شاهزاده گفت :

زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است ...

 

امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

 

شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!  

عاشق به غیر از معشوقش نظر نمی کند .

آیه های نور *سوره بقره آیه 201 * با ترجمه فارسی و انگلیسی

رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ

پروردگارا! به ما در دنيا (نيكي) عطا كن! و در آخرت نيز (نيكي) مرحمت فرما! و ما را از عذاب آتش نگاهدار!

 

QARIB:'lord, give us a merit in the world and good in the everlasting life, and save us from the punishment of the fire. '

 

SHAKIR:  our lord! grant us good in this world and good in the hereafter, and save us from the chastisement of the fire

 

PICKTHAL:  "our lord! give unto us in the world that which is good and in the hereafter that which is good, and guard us from the doom of fire."

 

YUSUFALI: "our lord! give us good in this world and good in the hereafter, and defend us from the torment of the fire!"


روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

 یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

 یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

 یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

 یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

اشتباه فرشتگان

اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .
پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟....

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و...
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند

من چقدر ثروتمندم

من چقدر ثروتمندم

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.گفتم:«بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید:....

«ببخشین خانم! شما پولدارین »نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم:«من اوه… نه!»دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت:«آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

دلم می خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم

خدایا کفر نمی‌گویم    نویسنده : دکتر شریعتی

خدایا کفر نمی‌گویم


پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

نویسنده : دکتر شریعتی

چند کلمه از من به تو

چند کلمه از من به تو

پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.
ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.
سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش.
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.
زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.
ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟
موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.
دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.
سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.
صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"است... راز زیبائی در آن نهفته است.
تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.
رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.
تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.
.... و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن.

از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است

از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است

دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد

دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم

دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند

دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم ,

دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود

یا به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم

دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم

یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند

یا زمانی که شاگرد اول می شویم

دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم

یا به حرف های قشنگی که می شنویم

دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود

به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای

دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم

مثلا با خنده های بی دلیل

یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی

دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران

یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا

دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام

به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم

دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ

دلمان خوش است که همه چیز رو براه است

که همه دوستمان دارند

که ما خوبیم.

چقدر حقیریم ما....

چقدر ضعیفیم ما...

دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیبا

و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند

دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند

به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود

با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم

دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک

دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی

و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود

چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را

روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد

دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها

دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی

دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند

و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم

دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است

و زمان می گذرد


********************


حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای

به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد

ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید

و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند

و فصل ها می گذرد

دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند

یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی

دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند

روی قبر ما

و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند

و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است

و زمان باز می گذرد


********************


دلمان خوش است به استخوان بودن

به هیچ بودن

به خاک بودن دلمان خوش است

به مورچه ها و موش ها و مارها


********************


ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود

مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند

ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود

ما خیلی خوبیم ... !

و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله

و این است پایان سایه روشن...

قدرت باورها

قدرت باورها

دانشمندان برای بررسی تعیین میزان قدرت باورها بر کیفیت زندگی انسانها آزمایشی را در دانشگاه هاروارد انجام دادند. 80 پیرمرد و 80 پیرزن را انتخاب کردند. یک شهرک را به دور از هیاهو برابر با 40 سال پیش ساختند. غذاهای 40 سال پیش در این شهرک پخته می شد. خط روی شیشه های مغازه ها، فرم مبلمان، آهنگ ها، فیلم های قدیمی، اخباری که از رادیو و تلویزیون پخش می شد را مطابق با 40 سال قبل ساختند. بعد این 160 نفر را...

از هر نظر آزمایش کردند؛ تعداد موی سر، رنگ موی سر، نوع استخوان، خمیدگی بدن، لرزش دستها، لرزش صدا، میزان فشار خون و غیره. بعد این 160 نفر را به داخل این شهرک بردند. بعد از گذشت 5 الی 6ماه کم کم پشتشان صاف شد، راست می ایستادند، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت، لرزش صدا خوب شد، ضربان قلب مثل افراد جوان، رنگ موهای سر شروع به مشکی شدن کرد و چین و چروکهای دست و صورت از بین رفت..

علت چه بود؟ خیلی ساده است. آنها چون مطابق با 40 سال پیش زندگی کردند، باور کرده بودند 40 سال جوان تر شده اند.

شرح حکایت
انسان ها همان گونه که باور داشته باشند می توانند بیندیشند. باورهای آدمی است که در هر لحظه به او القا می کند که چگونه بیندیشد. اصولا فرق بین انسان ها، فرق میان باورهای آنان است. انسانهای موفق با باورهای عالی، موفقیت را برای خود خلق می کنند. انسان های ثروتمند، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند که با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال کسب ثروت می روند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود می رسند.

قانون زندگی قانون باورهاست. باورهای عالی سرچشمه همه موفقیتهای بزرگ است. توانمندی یک انسان را باورهای او تعیین می کند. انسان ها هر آنچه را که باور دارند خلق می کنند. باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی می سازند زیرا باورها تعیین کننده کیفیت اندیشه ها، اندیشه ها عامل اولیه اقدام ها و اقدام ها عامل اصلی دستاوردها هستند
.

چند حکایت کوتاه

چند حکایت کوتاه

مردی در خم نگریست و صورت خود در آن بدید، مادر را بخواند و گفت: دزدی در آن نهان است، مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری فاحشه‌ای نیز همراه اوست.

مردی را علّت قولنج افتاد. تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی جدا شود...

چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شسته تشهّد می‌کرد و می‌گفت: بار خـدایا بهشت نصیبم فرمای. یکی از حاضران گفت ای نادان از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی پذیرفته نیامد، چگونه تقاضای بهشت که به انـدازه‌ی آسمانها و زمین است از تو مستجاب گردد؟

ابوحارث را پرسیدند مرد هشتادساله را بچّه آید؟ گفت: آری اگرش بیست ساله جوانی همسایه بود.

زشترویی در آینه به چهره‌ی خود می‌نگریست و می‌گفت سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد، غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید. چون از نزد او به در آمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید، گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد.

زنی زشت‌رو، چشمانی به غایت خوب و خوش داشت، روزی از شوهر شکایت به قاضی برد، قاضی از چشمانش خوشش آمد و طمع در او بست و طرف وی بگرفت. شوهر فهمید و چادر از روی زن بگرفت قاضی بدید و سخت متنّفر شد و گفت برخیز ای زنک که چشم مظلومان داری و چهره‌ی ظالمان.

از وردکی پرسیدند که امیرالمؤمنین شناسی، گفت آری شناسم، گفتند چندم خلیفه است؟ گفت خلیفه ندانم ولی هموست که حسین وی را در دشت کربلا شهید کرد

قدرت حافظه

قدرت حافظه

خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.
پرسید: چرا می گریی؟
- چون به زندگی ام می اندیشم, به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می دیدم, و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که

من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد, به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.

زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟
خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند, آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید, بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان, همواره می توانم بهار را یه یاد آورم و لبخند بزنم.

یادمان باشد

کشتي را در خشکي مي سازند نه بر دريا

 

اما بر دريا سوار مي شوند نه در خشکي

 

 

دنيا خشکي است

 

آخرت دريا

 

نماز و روزه و حج و حجاب و ساير آداب دين همان کشتي

و آنان که اين آداب را مرام خود قرار مي دهند چون نوح

 ...

...

و نوح را مسخره مي کردند

و او در دل مي سوخت اما مي ساخت

و خدا هم مي گفت بساز!!

 

واصنع الفلک

 

ای نوح

کشتی بساز 

نصحیت های لقمان...

نصحیت های لقمان...

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی:
اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
 و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!!...

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
 

لقمان جواب داد:
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست

همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند

همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند.

ادامه نوشته

کمک به رقباء

کمک به رقباء

یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌کرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!....

ادامه نوشته

عاقبت...

 

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...

مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد .هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد .

هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد  و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟

بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود

در حالی که به مادرش نگاه می کرد ، گفت: مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .

به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد

و این آغاز انسان بود...

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

دعای کودکان

دعای کودکان

دعاهای زیر از کتاب   سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً  آمین بگوئید:....

ادامه نوشته

ملاقات یک انسان با خدا

 
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد،...
ادامه نوشته

دعا

 
 

در این پاکیزه ترین لحظه ها دعا میکنم:

خداوندا دوستانی دارم که شایسته محبتند و یادشان مایه آرامش.

آنان در میان خلق معدن خیرند و دارنده پاکترین خصوصیات.

خداوندا آنان را اکرام کن و بر صفات نیک آنان بیفزای

و از گناهانشان درگذر

و سلامتشان بدار.

آمین یا رب العالمین

..و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟

..و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟

بسم الله الرحمن الرحیم
انا انزلناه فی لیله القدر
و ما ادریک ما لیله القدر
لیله القدر خیر من الف شهر
تنزل الملئکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر
سلام هی حتی مطلع الفجر

به نام خداوند بخشنده مهربان
ما در شب قدر نازلش کردیم
و تو چه می‌دانی شب قدر چیست
شب قدر از هزار ماه برتر است
در آن شب فرشتگان و جبرئیل به اذن پروردگارشان برای هر کاری فرود می‌آیند
آن را تا طلوع فجر رحمت و سلامت باشد

...بیاییم برای لحظه‌ای در معنای این آیه‌ها تدبر/تفکر کنیم. شاید این‌قدر اینها را شنیده‌ایم و برایمان عادی شده است که حساسیت روح‌مان را برنمی‌انگیزد، شاید تصور می‌کنیم که این کلمات آسمانی نوشتارهایی انتزاعی هستند... اما بیاییم لحظه‌ای بیندیشیم، واقعاً آن شب چیست که فرشتگان از آسمان به زمین می‌آیند برای تدبیر هر کاری، آن شبی که از هزار ماه بالاتر و برتر است، آن شبی که قرآن بر زمین فرو فرستاده شده است... خدا که حرف غیرواقعی نمی‌زند...

می‌توانیم باور کنیم همه اینها را، که اگر باور کنیم زندگی‌مان (حتماً) جور دیگری خواهد شد. باور کنیم که مسأله سر همین «باور کردن»/«باور داشتن» است.

پروردگارم،خدای من

 به حق این ماه و به حق همه این شبها و روزها و به حق همه بندگان پاکت مرا در درگاهت راه بده همچو همیشه و دعای خاص بندگان مقربت را در حق ما نیز اجابت فرما

خدای من اول حوائج دوستانم را برآورده فرما ودر آخر اگر من لایق نگاهت بودم یک گوشه چشم کافیست

دوست دارم مثل همیشه و تا همیشه ......................

شما میخواهید تختان کنار پنجره باشد ؟!؟!؟!؟

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

الهی ....

الهی ....


الهی اگر چه درویشم ، ولی داراتر از من کیست ؟ ، که تو دارایی منی !


الهی دندان دادی ، نان دادی ؛ جان دادی ، جانان بده !



الهی آن را که عشق نیست ، ارزش چیست ؟


خواستگاری پسر نوح از دختر هابیل

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز
غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟


پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا آن که بر کشتی سوار است.
من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل

دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،
هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود.. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم.
خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد

دختر هابيل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت:شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد

دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت:شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد آغشته باشد.اما نام عصيان تو دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از آنکه دستهای درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد
گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت

من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو
مطمئن تر، دختر هابيل

پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است
و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟

سکوت است و بس! (دکتر علی شریعتی)

حالا بر خواسته ام!
چه ها می بینم؟
چه دنیایی است!چه زمینی چه آسمانی....!
دیگر زمینی نیست و همه آسمان است !
هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا پرده بر انداخته است!
آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به لبخند بوسه می زند. آسمانهای عرش خدا در قطره گرم اشک من غوطه می خورد ....
چه آسمانهایی !
به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنایی امید ! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنایی انس به پاکی شکوه زیبا و مهربان دوست داشتن...!
چه می گویم؟
کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شوید ای کلمات ! از چه سخن می گو یید؟
و من اکنون در آستانه دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از آن دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم می آ ید سکوت است و بس....

علی شریعتی

 

یاد دبستان بخیر

 

گاو ماما می کرد٬گوسفند بع بع می کرد٬سگ واق واق می کرد.

 

همه با هم صدا می زدند حسنک کجایی؟

 

شب شده بود اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

 

او به شهر رفته ٬ و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

 

او هر روز صبح بجای غذا دادن به حیوانات٬جلوی آینه به مو های خود ژل می زند٬ موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست،

 

چون او موهای خود را گلت می کند.

 

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد٬

 

کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است٬

 

 

 

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند٬

 

چون کبری با پترس چت می کرد.

 

پترس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت می کرد.

 

پترس دید که سدسوراخ شده اما انگشت او درد می کرد

 

چون زیاد چت کرده بود

 

او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند.

 

پترس در حال چت کردن غرق شد و مرد.

 

برای مراسم تدفین او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود

 

اما کوه روی ریل ریزش کرده بود٬

 

ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت٬

 

ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد٬

 

ریز علی چراغ قوه هم داشت٬

 

اما حوصله دردسر نداشت.

 

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد٬ کبری و همه مسافران مردند.

 

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت٬

 

خانه مثل همیشه سوت و کور بود٬

 

الان چند سالی هست که کوکب خانم٬ همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد٬

 

او حتی مهمان خوانده هم ندارد٬

 

او اصلا حوصله مهمان را ندارد.

 

او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند٬

 

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد٬

 

او آخرین بار که گوشت خرید٬

 

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود.

 

sk04831

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد٬

 

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

 

و دیگر به همین دلیل است که کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ را ندارد.

 

 











 

مناجات زیبای خواجه عبدالله انصاری حتما بخونین و دقت کنین

الهی! ای بیننده نمازها، ای پذیرنده نیازها، ای داننده رازها و ای شنونده آوازها
ای مطلع بر حقایق و ای مهربان بر خلایق
عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر، عیب های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر
اگر بگیری بر ما حجت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداريم
از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت

الهی! به حق آنکه تو را هیچ حاجت نیست رحمت کن بر آنکه او را هیچ حجت نیست

الهی! در دل ما جز محبت مکار و بر این جانها جز الطاف و مرحمت مدار و بر این کشت ها جز باران رحمت مبار

الهی! تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش، تو توانگری و من درویش.

من چه کنم ؟

من چه کنم ؟
به نام خدا

سلام :

روزی از «او» پرسیدم که من چه کنم تا بفهمم« من کیستم؟» و به خود متعالی ام نزدیک تر شوم. مثلا چه ذکری بگویم، چه ریاضتی بکشم؟ گفت: « هیچ کاری نکن و فقط و فقط بایست و بدان که خدا

هست و بر همین تفکر کن».








مردی پرسید: چگونه روح خداوند که نا پیدای مطلق است، می تواند به شکلی مرئی بر مریدی ظاهر شود؟ استاد گفت:

«اگر تردید کنی، نخواهی دید و اگر ببینی، تردید نخواهی کرد».

سوگند به اسب و ماه و زیتون

خداوند گفت:سوگند به اسبان دونده ای که نفس نفس می زنند؛
سوگند به اسبانی که به سم از سنگ آتش می جهانند؛
اسبان شنیدند و چنین شد که بی تاب شدند و چنین شد که دویدند، چنان که از سنگ آتش جهید. اسبان تا همیشه خواهند دوید از اشتیاق آن که خدا
نام شان را برده است؛
خداوند گفت: سوگند به انجیر و سوگند به زیتون. و زیتون انجیر شنیدند
چنین شد که رسم روییدن پا گرفت و سبزی آغاز شد و چنین شد که
دانه شکفتن آموخت و خاک رویاندن و چنین شد که انجیر جوانه زد
و زیتون میوه داد؛
خداوند گفت: سوگند به آفتاب و روشنی اش. سوگند به ماه چون از پی آن بر آید
سوگند به روز چون گیتی را روشن کند و سوگند به شب چون فرو پوشد و
سوگند به آسمان و سوگند به زمین؛
آن ها شنیدند و چنین شد که آفتاب بالا آمد و ماه از پی اش. و چنین شد که روز روشن شد و شب فرو پوشید. و چنین شد که آسمان بالا بلند شد وزمین فروتن؛
و انسان بود و می دید که خداوند به اسب و به انجیر قسم می خورد، به
ماه و به خورشید و به هر چیز بزرگ و کوچک؛
و آن گاه دانست که جهان معبدی مقدس است و هر چه در آن است متبرک
و مبارک است؛
پس انسان مومنانه رو به خدا ایستاد و تقدیس کرد اسب و زیتون و
ماه را، آفتاب را و انجیر و آسمان را...؛

برگرفته از وبلاگ مقصود

هفت شهر عشق عطار



هفت شهر عشق عطار


گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

وادی اول:طلب

ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت درباختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

وادی دوم:عشق

کس درین وادی بجز آتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان


وادی سوم:معرفت

چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او


وادی چهارم:استغنا

هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است


وادی پنجم:توحید

رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

وادی ششم:حیرت

مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه
گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی یا برونی از میان؟
برکناری یا نهانی یا عیان؟
فانیی یا باقیی یا هردویی؟
یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"
گوید:"اصلا می ندانم چیز من
وان "ندانم" هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم هم تهی"


وادی هفتم:فقر و فنا

بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
گنگی و کری و بیهوشی بود

آيا شما هم از اين بعضي ها هستيد؟

آيا شما هم از اين بعضي ها هستيد:

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،

بعضي‌ها هزار لايه دارند

بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است،

بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند،

بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند.

بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي.

بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند.

بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند.

بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند.

بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند.

هيچكس بي‌درجه نيست.

بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند.

بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.

بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.

بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر،

بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي.

بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ

بعضي ها خيلي جور هاي مختلف هستند .

شما چطور؟ آيا شما هم از اين بعضي ها هستيد ؟؟؟

تأثير حرف ديگران بر ما

مردي در کنار جاده، دکه اي درست کرد و در آن ساندويچ مي فروخت. چون گوشش سنگين بود، راديو نداشت. چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم نمي خواند. او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ هاي خود را شرح داده بود.. خودش هم کنار دکه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچ تشويق مي کرد و مردم هم مي خريدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زيادتر کرد. وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار راديو گوش نداده اي؟ اگر وضع پولي کشور به همين منوال ادامه پيدا کند کار همه خراب خواهد شد و شايد يک کسادي عمومي به وجود مي آيد. بايد خودت را براي اين کسادي آماده کني. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار راديو گوش مي دهد و روزنامه هم مي خواند پس حتماً آنچه مي گويد صحيح است. بنابراين کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد و ديگر در کنار دکه خود نمي ايستاد و مردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي کرد. فروش او ناگهان شديداً کاهش يافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادي عمومي شروع شده است.

افغاني ها ضرب المثلي دارند بدين مضمون که اگر کسي به تو گفت اسب به او اعتماد نکن اما اگر دو نفر پيدا شدند و به تو گفتند، کمي درباره خودت فکر کن. اما اگر سه نفر پيدا شندن و به تو گفتند که اسبي حتماً يک زين براي خودت سفارش بده. اين ضرب المثل به خوبي اثر القاعات منفي ديگران را بر ما نشان مي دهد.

آنتوني رابينز يک حرف بسيار خوب در اين باره زده که جالبه بدونيد: انديشه­هاي خود را شکل ببخشيد در غير اينصورت ديگران انديشه هاي شما را شکل مي دهند. خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه­ريزي مي کنند.

در واقع اون پدر داشت بهترين راه براي کاسبي رو انجام مي داد اما به خاطر افکار پسرش، تصميمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روي اون تأثير گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگي مي شه و تلقين بهران مالي کشور، باعث شد که زندگي اون آدم عوض بشه.

گاهي اوقات ما اونقدر به افکار ديگران توجه مي کنيم و به اونها اعتماد بي­خودي مي کنيم که نه تنها زندگي خودمون رو خراب مي کنيم بلکه حتي ديگه چيز ديگه اي رو نمي بينيم و چشمامون به روي حقيقت ها بسته مي بنديم.

خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشيده تا بتونيم فرق بين خوب و بد رو تشخيص بديم. بهتره قبل از اينکه ديگران براي ما تصميماتي بگيرن که بعد ما رو پشيمون کنه، کمي فکر کنيم و راه درست رو انتخاب کنيم و با انتخاب يک هدف درست از زندگي لذت ببريم. چون زندگي مال ماست.

فرازی از سخنان دکتر شریعتی

فرازی از سخنان دکتر شریعتی

. خدایا به هر که دوست میداری بیاموز که عشق ورزیدن بهتر از زندگی کردن است و به هر که دوست‌تر میداری بچشان که دوست داشتن بهتر از عشق ورزیدن است(از نظره دکتر شریعتی عشق تب تندی هست که خیلی زود خاموش میشه و به خاطر همینه‌که دوست داشتن برتر است)

2. من هرگز نمی نالم، قرنها نالیدن بس است. من میخواهم فریاد بزنم، اگر نتوانستم سکوت میکنم، خاموش بودن بهتر از نالیدن است، نالیدن فرزندان ماکیوالیسم را مغرور میکند.......

3. خدایا زیستنی به من بیاموز که از بیثمری لحظه‌ی مرگ حسرت نخورم. خدایا: تو چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت!!

4. زندگی یعنی آزادی، ایمان، فرهنگ، نان و دوست داشتن.

5. تو قلب بیگانه را میشناسی چون در سرزمین بیگانه‌ی مصر بودی... (البته دقیقاً خوده جمله یادم نمیاد ولی چنین مزمونی داشت)

6. عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف میشود و اگر تماس تداوم یابد به ابتذال کشیده میشود، و تنها با بیم، امید، تزلزل، اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند میماند.امّا دوست داشتن با این حالات نا آشناست. دنیایش دنیای دیگریست..........!


7. خدایا همواره تو را سپاس میگزارم که هرچه در راه تو و پیمان تو پیشتر میروم، بیشتر رنگ میبرم، آنها که باید مرا بنوازند میزنند، آنها که باید همگامم شوند ساده راهم میشوند، آنها که باید امیدوارم کنند و تبرئه‌ام کنند، سرزنشم میکنند نومیدم میکنند......تا چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند، تنها از تو یاری طلبم، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد
تاتکلیفم با تو رشن شود.تا تکلیفم با خودم معلوم گردد!!


8. خداوندا من در کلبه حقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرشه کبریایی خود نداری! من خدای چون تو دارم و تو چون خودی نداری!

9. خدایا در برابر هر انچه که انسان ماندن را به تباهی بکشد، با "نداشتن" و "نخواستن" رویین‌تن کن!

10.اگر تنهاترین تنهاها باشم، بازهم خدا هست... او جانشین تمام نداشته‌هاست!


11. پروردگار مهربان من! از دوزخ این بهشت رهاییم بخش... کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم... دردم درد بیکسی بود...

12. روشنفکر یک متفکره،متعهد است در برابر مکتباش و مردمش...عالم تشیع نائب امام است.علم تو مسئولیت امامت را به عهده دارد و امامت مسئولیت نبوت را.

13. من معتقدم هرچه درباره‌ی انسان گفتند فلسفه و شر است و انچه حقیقت دارد جز این نیست که انسان تنها آزادی است و شرافت و اگاهی... اینها چیزی نیست که بتوان فدا کرد حتی در راه خدا...

14.کودکی؛ عصر طلایی یک عمر

15. عشق یعنی شناخت، عشق به بوی دیدارهای گه گاه زنده است، با دوری و نزدیکی در نوسان است، امّا دوست داشتن از این دنیاها بیگانه‌ است، سرد نمیشود چون داغ نیست، دوست داشتن زیباست...

16. دوست داشتن از عشق برتر است، عشق مملوک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محه شدن در دوست!!!

روز شماری و نام روز های ایرانی

 بعد از شکست نظامی  ایرانی ها از اعراب و تحمیل روز ها و هفته شماری عربی وشنبه یک شنبه ...... جمعه.

باز ایرانی ها در حفظ فرهنگ خویش کوشیدند و نام های روز های هفته ایرانی را به قرار زیر به کار بردند . تا قرون اخیر که بنا بر اتفاق هایی باز  اسامی عربی رایج گردید.:

 

 

 

کيوان شيد

 ( شنبه ) :

 

نخستين روز هفته به نام کيوان شيد نامگذاری شده است که تشکيل شده است از کيوان

+ شيد . کيوان بعد از مشتری بزرگترين سياره

شمرده ميشود

. که ٧٠٠ برابر زمين است . آنرا زحل نيز ناميده اند. شيد نيز به چم ( معنی ) نور و روشنايی است . از اين رو روز

نخست ايرانی حکايت از  روشن و نورانی را دارد

 

.

مهر شيد

( يکشنبه ) :

 

روز دوم از هفته مهر شيد است که مهر آن به چم

( معنی ) دوستی و مهربانی است . در پهلوی ميتر است . مهر برگرفته شده از آئين

هفت هزار ساله ميترايی است

. مهر همچنين ايزد عهد و پيمان است و در اوستا آمده است که هيچ چيز بر ايزد مهر پوشيده نخواهد

بود

. نامگذاری اين روز به مهرشيد حکايت از تعهدی است که بين مردمان بايد برقرار باشد زيرا در ايران باستان پيمان شکنی و

دروغ بزرگترين گناهان به حساب می آمده است

. شيد نيز به چم ( معنی ) روشنايی و نور می باشد .

 

 

مه شيد

( دوشنبه ):

 

مه بر گرفته شده از ماه است که اين نيز از آيين ميترايی کهن ايرانی آمده است

. خورشيد و ماه از تنديس های آئين ميترايی بوده است

که نشان از قدرت و پويايی جهان آفرينش داشته است

. سومين روز هفته در ايران باستان به نام اين نماد خداوند نامگذاری شد و آنر ا

مه شيد به چم

( معنی ) ماه روشن و نورانی نامگذاشتند

 

.

بهرام شيد

( سه شنبه ):

 

بهرام برگفته شده از ورهرام زبان پهلوی باستان است و از يکسو نام ستاره مريخ است

. بهرام ايزد پيروزی در ايران باستان شمرده

می شده است و انديشه نياکان ما بر اين بوده است که خداوند يکتا

( اهورامزدا ) نيروی هايش را برای اجرا در بين افراد بشر بين

ايزدان

( فرشتگان ) خود تقسيم نموده است تا آنان آنرا برای مردمان پياده کنند . از اين رو بهرام ايزد پيروزی ناميده شده بوده است و

چهارمين روز هفته به نام روز پيروزی روشنايی بر تاريکی و غلبه انسان بر بدی ها و اهريمن نامگذاری شده است

.

 

 

تير شيد

( چهارشنبه ):

 

تير برگرفته شده از تيشتر پهلوی است

. نياکان ما تير را ايزدان و نگهبان باران نامگذاری نموده اند و اينگونه می پنداشته اند که

اهورامزدا برای ياری رسانی به کشاورزان و جلوگيری از خشکسالی و باروری زمين و سبز و سالم و پاکيزه ماندن جهان به ايزد

باران فرمان ميداده است که به ياری مردمان برسد

. در کل اين روز به نام روز روشنايی باران و خواست پروردگار برای حفظ

طبيعت نامگذاری شده است

.

 

 

اورمزد شيد

( پنجشنبه ) :

 

اورمزد نام ديگری از دهها نام اهورامزدا است که همه حاکی از قدرت و توانايی پروردگار است

. اين نام از واژه های پهلوی ارمزد

-

هرمزد - اورمزد - هورمزد - اهورامزدا - مزدا گرفته شده است . از اين رو پنجمين روز هفته به نام روز روشنايی خداوند

نامگذاری شده است

. از اين رو اين واژه هنوز به گونه ای ديگر در شبهای جمعه برقرار است و هنوز تصور مردمان ما بر اين

است که شبهای جمعه روز ارتباط با خداوند و فوت شدگان است

.

 

ناهيد شيد

( آدينه ) :

 

ناهيد همان آنهيته يا آناهيتا است که ايزد آب قرار گرفته است

. در اوستا آناهيتا به صورت دوشيزه ای بسيار زيبا - قدی بلند و اندامی

تراشيده نام نهاده شده است و نام ديگر ستاره

ونوس نيز آناهيتا يا ناهيد است

. در کل روز جمعه روز روشنايی آب و مظهر بخشندگی

و عنايت پروردگار نامگذاری شده است

دل نوشته

راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی،هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم،راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی،عاقبت ورد زبان ماهی شدم

Image By www.Allpic.ir


گردآورنده : محمد ( پسرک جهنمی )

دنيايي واقعي = دنياي کامپوتر

1. در زندگي و معاشرت با ديگران ، نرم‌افزار باشيم ، نه سخت‌افزار.
 
2. براي پسوند فايل زندگي اجتماعي و خانوادگي ، از سه كاراكتر 'ع'، 'ش' و 'ق'، استفاده كنيم نه چيز ديگر.
 
3. هيچ‌گاه قفل سي‌دي قلب مردم را نشكنيم كه 'تا تواني دلي به دست آور ، دل شكستن هنر نمي‌باشد'.
 
1. در زندگي و معاشرت با ديگران ، نرم‌افزار باشيم ، نه سخت‌افزار.
 
2. براي پسوند فايل زندگي اجتماعي و خانوادگي ، از سه كاراكتر 'ع'، 'ش' و 'ق'، استفاده كنيم نه چيز ديگر.
 
3. هيچ‌گاه قفل سي‌دي قلب مردم را نشكنيم كه 'تا تواني دلي به دست آور ، دل شكستن هنر نمي‌باشد'.
 
4. چنانچه در كاري شكست خورديم ، آن را 'Shut Down' نكنيم بلكه آن را 'Restart' كنيم.
 
5. براي مانيتور زندگي‌مان ، بك‌گراند (Background) سبز يا آبي را در نظر بگيريم نه سياه يا دودي.
 
6. براي سيستم قلبمان از مانيتورهاي تخت و صاف (Flat) استفاده كنيم.
 
7.براي حل اختلافات زناشويي ، روي گزينه ' گذشت و ايثار '، دابل كليك (Double click) كنيم.
 
8. براي فايل‌هاي اسرار زندگي‌مان ، پسورد (password) بگذاريم و آن را مخفي (Hidden) كنيم.
 
9. همواره پيش از سخن گفتن ، سي پي يوي فكرمان را به كار بيندازيم.
 
10. بر صفحه مشكلات مردم ، كليد F1 باشيم و آنان را كمك و راهنمايي (Help) كنيم.
 
11. اگر شخصيت ما بزرگ و والاست ، اين نوع شخصيت ، نبايد به ما اجازه دهد كه با هر كسي چت (Chat) كنيم و هر كسي با ما چت كند.
 
12. اگر از كسي بدي و كم‌لطفي ديديم ، آن را 'Save' نكنيم بلكه آن را 'Delete' نماييم و حتي آن را از ريسايكل‌بين (Recyclebin) قلب مان كاملاً محو كنيم.
 
13. به ديگران اجازه ندهيم در 'سي دي رام' زندگي‌مان هر نوع 'سي دي' را كه بخواهند ، قرار دهند.
 
14. خانه و دفتر كارمان ، به روي مردم نيازمند ، 'Open' باشد.
 
15. براي حل اختلافات زناشويي ، روي گزينه ' گذشت و ايثار'، دابل كليك (Double click) كنيم.
 
16. تا حرف كسي تمام نشده ، اسپيكر (Speaker) خود را روشن نكنيم.
 
17. در سايت زندگي شخصي‌مان ، يك رُوم (Room) به نام مشكل‌گشا (Moshkelgosha) بسازيم تا ديگران با ما چت (Chat) كنند.
 
18. هنگام مشاهده خوبي‌ها و نيكي‌هاي ديگران ، بلافاصله كليد پرينت اسكرين (Print Screen) را بزنيم و از آن ها تصوير بگيريم.
 
19. فايل‌هاي مهم زندگي خود را گاه به گاه، اسكن (Scan) كنيم تا اگر به ويروسي آلوده شده باشند ، سريعاً مشخص شود.

20. در زمان ناتواني، درماندگي و تاريكي زندگي ديگران ، كليد 'Power ' براي آنان باشيم.
 
21. نگذاريم هر كسي در رُوم (Room) زندگي‌مان چت نمايد و در اين صورت ، او را ايگنور (Ignore) كنيم.
 
22. چشم‌هاي مان را به روي عيب‌هاي پنهان مردم، 'Close' كنيم.
 
23. گاه و بي‌گاه ، كامپيوتر زندگي‌ ما هنگ (Hang) مي‌كند كه بايد آن را با ' فكر '، ' مشورت ' و 'برنامه‌ريزي'، ري‌استارت (Restart) كنيم.
 
24. براي كپي گرفتن از ديسكت زندگي ديگران ، نخست آن را ويروس‌يابي و سپس ويروس‌كشي كنيم.
 
25. مواظب باشيم كه رايانه زندگي زناشويي‌مان ، ويروس غرور و لج‌بازي به خود نگيرد كه در اين صورت ، ممكن است هيچ آنتي‌ويروسي نتواند آن را از بين ببرد.
 
26. فايل‌هاي مهم زندگي خود را گاه به گاه ، اسكن (Scan) كنيم تا اگر به ويروسي آلوده شده باشند ، سريعاً مشخص شود.
 
27. اگر مي‌خواهيم در زندگي خويش موفق و خوشبخت باشيم، بايد خودمان زيرمنوهايPrograms را دقيقاً تنظيم كنيم و نبايد بگذاريم كه ديگران اين كار را براي ما انجام دهند اگر چه مي‌توانيم در اين زمينه ، با آنان مشورت كنيم.
 
28. پيش از پرينت گرفتن از سخنان مان ، پيش‌نمايش چاپ (print preview) آن را مشاهده كنيم.
 
29. اگر روزي رايانه زندگي ما با همسرمان هنگ كرد ، سه كليد ' كنترل اعصاب '، ' انصاف' و 'دليل عصبانيت' را بزنيم.
 
30. هارد مغز خود را از برنامه‌هاي غيرمفيد ، پر نكنيم ، تا فضا را براي نصب برنامه‌هاي مفيد ، تنگ ننماييم.
 
31. براي اين كه از ديدن مانيتور زندگي ، بيشتر لذت ببريم ، كارت گرافيك بالا براي آن تهيه كنيم.
 
32. اگر لازم است كه مانيتور رايانه ما داراي رنگ‌هاي متنوع و متعدد باشد ، ولي مانيتور ارتباطات ما با مردم ، حتماً بايد يك‌رنگ باشد.
 
30. در خطاطي كامپيوتري ، از برنامه 'كِلْك' هم مي‌توانيم استفاده كنيم اما در خطاطي زندگي، از برنامه 'كَلَك' نبايد استفاده كنيم.
 
34. بكوشيم تا خوش اخلاقي را به جاي اين كه در رم (Ram) و حافظه موقت داشته باشيم ، در رام (Rom) و حافظه پايدار داشته باشيم تا در هنگام آغاز (Start) ارتباط با ديگران ، آن را به كار گيريم.
 
35. در كيس (Case) مستكبران و زورمداران ، 'سي دي رام' نباشيم بلكه 'سي دي ناآرام' باشيم.
 
36. قانون كپي‌رايت زندگي اجتماعي به ما اجازه نمي‌دهد كه سي دي بدي‌ها و عيب‌هاي ديگران را رايت كنيم.
 
37. در سايت زندگي ، هميشه لينكِ (Mahabbat) داشته باشيم و هيچ گاه براي اين سايت ، فيلتر نگذاريم.

وصیت نامه فریدون فروغی با ترجمه انگلیسی

وصیت نامه فریدون فروغی

تنها وصیت او این بود:

« بگویید بر گورم بنویسند:
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنویسید:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن »


Fereidoun Foroughi's testament

His only testament was this:

« Please write on my tomb:
He liked the life
But didn't know it
He was kind
But didn't treat kindly
He liked nature
But didn't enjoy it
There was a motion in his heart's lake
But no one could come in
He felt lovely in his life
But never fell in love
And finally write:
He liked existing for life
Not life for existing »

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

 

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.


3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

متن آهنگ زيباي عشق از احسان خواجه اميري Love با ترجمه انگليسي

میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده

We can feel the God, in very simple moments

تو اضطراب عشق و گناه بی اراده

In the loves anxiety and the undesired sin

بی عشق عمر آدم بی اعتقاد میره

Man’s life will go for nothing without love

هفتاد سال عبادت، یک شب به باد میره، یک شب به باد میره

And 70 years of praying will be lost just in one night, just in one night

وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره

When all is set and done for love

کاری نداره زوده، یا حتی خیلی دیره

It doesn’t care whether it’s soon or it’s too late

ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه

I was afraid of Love, while I was so in love than ever

هرچی محال می شد، با عشق داره میشه،

Whatever was impossible is getting possible with love

انگار داره میشه

Sounds like it’s getting possible

عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبست

When you’re not in Love, even God is a stranger

از لحظه های حوا، هوا میمونه و بس

And the man’s life is fruitless

نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه

Don’t be afraid if your heart wakes up from an old dream

شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه، از نو نوشته باشه

My be God has written your story from the beginning

وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره

When all is set and done for love

کاری نداره زوده، یا حتی خیلی دیره

It doesn’t care whether it’s soon or it’s too late

ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه

I was afraid of Love, while I was so in love than ever

هرچی محال می شد، با عشق داره میشه،

Whatever was impossible is getting possible with love

انگار داره میشه

Sounds like it’s getting possible

دو دوست

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»

از دست دادن ...

روزی در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­کردند که در حال بازی بودند.

زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس  ورزشی قرمز  دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است.

مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: تامی وقت رفتن است.

تامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فط 5 دقیقه. باشه؟

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: تامی دیر می­شود برویم. ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول می­دهم.

مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟

مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ­گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5  دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه­ای که دیگر هرگز نمی­توانم بودن در کنار سامِ از دست رفته­ام را تجربه کنم.

 

 

بعضی وقتها آدم قدر داشته­ها رو خیلی دیر متوجه می­شه.  5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده، می­تونه به خاطره­ای فراموش نشدنی تبدیل بشه. ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسائل روزمره می­کنیم که واقعاً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم. روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم. این مسئله در میان جوانترها زیاد به چشم می­خوره. ضرر نمی­کنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید. یک روز در کنار خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه.

قدر عزیزانتون رو بدونید. این روزها که به ایام عید نزدیکه و می­تونید توی تعطیلات عید کمی هم در کنار خانواده­هاتون وقت بگذرونید. همیشه می­شه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست. ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه.

مطلب زیبا برای بهار

باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد

Open the windows, because of breeze is celebrating the birth of Acacias.

و بهار روی هر شاخه، کنار هر برگ شمع روشن کرده ست.

And spring on every branch, near each leaf …is lighting a candle.

همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند... کوچه یکپارچه آواز شده ست.

All swallows returned and yelled freshness…the ally is fulled with songs

و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست.

And the cherry tree decorated itself by the gift of the acacia’s celebration

باز کن پنجره را ای دوست

Friend , open the window

هیچ یادت هست که زمین را عطش وحشی سوخت؟

Do you remember  how the earth burned in a wild thirst?

برگ ها پژمردند...تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

How leaves faded… how thirst burned the liver of earth?

هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند، سیلی سرما با تاک چه کرد؟

Do you remember in long dark nights, what the whips of cold wind did to the vine?

با سر و سینه ی گل های سپید، نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟هیچ یادت هست؟

Do you remember to the breasts of white flowers? what the violent wind did at midnight?

حالیا معجزه ی باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

Lo, believe the miracle of rain and see generosity in the eyes of meads

و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ

And love in the soul of breeze in these narrow lanes

با همین دست تهی ... روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد !

With empty hands…is celebrating the birth of acacias!

خاک، جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟

The earth has come to life again why are you sitting like stone?

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

Why are you so sad and unhappy?

باز کن پنجره ها را

Open the windows

و بهاران را باور کن.

And believe the springs..

دو دليل پسر و دو دليل مادر ( جالب )

صبح زود حدود ساعت 7 بود. مادري مهربان براي بيدار کردن پسرش به اتاق او رفت.

 مادر: پسرعزيزم بلند شو . وقت رفتن به مدرسه است .

 پسر: اما  مامان؟ من نمي خوام برم مدرسه. من مدرسه را دوست ندارم . مي خوام بازم بخوابم .

مادر: دو دليل به من بگو که نمي خواي بري مدرسه ؟ ..........

پسر: يکي اينكه همه بچه ها از من بدشون مي ياد  و  دوم همه معلم ها از من بدشون مي ياد .

مادر: اُه خداي من ! اين که دليل نمي شه. زود باش تو ‏بايد بري به مدرسه.

 پسر: پس مامان دو دليل برام بيار که من بايد برم مدرسه

 ‏مادر :  اول اينکه ، تو الآن پنجاه و دو سالته.   دوم : اينکه تو مدير اون مدرسه هستي .

یه مطلب جالب

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند، و گاهي اوقات پدران هم.
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد، حتي اگر با مهارت انجام شود..
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته محروم مي كند.
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد.
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان، و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است.
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد، اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد.
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد.
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است.
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت مي شود..
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است.
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست

واقعا چرا مردها عاشق زن‌ها می‌شوند؟!

دلایل مردان برای عشقی که به زنها ابراز می‌کنند چیست؟ در اینجا فهرستی از اظهار نظرهایی که در Paolo Coelho Newsletter جمع آوری شده است، عنوان می‌شود.

ما مردها زنها را دوست داریم چون:

*
چون همیشه احساس می‌کنند جوانند، حتی وقتی پیر می‌شوند.

*
چون هر وقت کودکی را می‌بینند لبخند می‌زنند.

*
چون وقتی مسیر مستقیمی‌را طی میکنند همیشه مستقیما" روبرو را نگاه می‌کنند و هرگز به طرف ما مردان که با لبخند راه را برایشان باز کرده ایم برنمی‌گردند تا تشکر کنند.

*
چون در همسرداری به گونه ای رفتار می‌کنند که ذهن هیچ غریبه ای به آن راه ندارد

*
چون همه ی توان خود را برای داشتن خانه ای زیبا و تمیز بکار می‌گیرند و هرگز برای کاری که انجام می‌دهند توقع تشکر ندارند.

*چون هر آنچه که در زندگی خصوصی افراد مشهور اتفاق می‌افتد را جدی می‌گیرند.

*
چون سراغ مسائل غیر اخلاقی نمی‌روند.

*
چون نسبت به زجری که برای زیباتر شدن تحمل می‌کنند شکایتی نمی‌کنند. حتی هنگام استفاده از وسایل خطرناک در سالن‌های ورزشی

*
چون آنها ترجیح می‌دهند سالاد بخورند.

*
چون فقط عاشق پیش غذاها ی متنوع و رنگارنگ و آرایش ملایم و زیبا هستند در حالیکه ما عاشق نوشیدنی‌های مخرب هستیم.

*
چون آنها با همان دقت و ظرافتی که میکل آنژ تابلوی Sistine Chapel را کشیده است، به زیبا ساختن خود دقت میکنند.

*
چون برای حل مشکلات، روش های خاص خودشان را دارند؛ روش هایی که ما هرگز درک نمی‌کنیم و همین ما را دیوانه می‌کند.

*
چون دقیقا" وقتی دیگر خیلی دوستمان ندارند، با ترحم به ما می‌گویند: " دوستت دارم" ؛ تا ما متوجه بی علاقگی آنها نشویم.

*
چون وقتی می‌خواهند در مورد ظاهرشان چیزی بپرسند ترجیح می‌دهند این سوال را از خانمی بپرسند و خلاصه با این مدل سوالات ما را عذاب نمی‌دهند.

*
چون گاهی از چیزهایی شکایت می‌کنند که ما هم آن را احساس می‌کنیم مثل سرما یا دردهای رماتیسمی، به این ترتیب ما می‌فهمیم که آنها هم مثل ما آدم هستند!

*
چون داستان‌های عاشقانه می‌نویسند.

*
چون ساعتها وقت خود را با فکر کردن در مورد اینکه چگو نه می‌توانند با دیگران سر صحبت را باز کنند، تلف نمی‌کنند .

*
چون در حالیکه ارتش ما به کشورهای دیگر حمله می‌کند، آنها هم محکم و بی منطق می‌جنگند و سعی می‌کنند همه ی سوسکهای دنیا را تا آخرین دانه نابود کنند.

*
چون وقتی به آهنگ Rolling Stones با صدای Angie گوش می‌دهند، چشمهایشان از حدقه بیرون می‌زند.

*
چون آنها می‌توانند مثل مردها بلوز و شلوار بپوشند و سر کار بروند، درحالیکه مردها هرگز جرئت نمی‌کنند دامن بپوشند و بروند سر کار.

*
چون همیشه می‌توانند یک ایراد بزرگ از زنی که ما گفته ایم زیبا است بگیرند و به ما بقبولانند که بی سلیقه هستیم و اشتباه می‌کنیم.

*
چون ما از آنها متولد شده‌ایم و به سوی آنها نیز باز می‌گردیم.

*
و پائولو می‌گوید: ما عاشق آنها هستیم چون زن هستند.....به همین سادگی.

و یکی دیگر از نظرات خواننده‌های ما که بسیار زیبا گفته است :
زندگی و افکار ما همیشه حول محور آنها می‌چرخد، تفکر و روح لطیف آنها، ما را با قدرت به دنیایی دیگر می‌کشاند که ما هرگز به آن راه نداریم. خنده‌ی آنها و دیدن اشک شادی یا غم آنها، روح ما را نوازش می‌کند. زن‌ها، از نظر مردها اعجاب انگیز ترین موجودات خلقت هستند و همیشه هم خواهند بود.

یکی از شعرهای حافظ با ترجمه ی انگلیسی

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

In the hope of union, my very life, I’ll give up
As a bird of Paradise, this worldly trap I will hop.
In the hope of one day, being your worthy servant
Mastery of both worlds I’ll gladly drop.
May the cloud of guidance unload its rain
Before I am back to dust, into the air I rise up.
Beside my tomb bring minstrels and wine
My spirit will then dance to music and scent of the cup.
Show me your beauty, O graceful beloved of mine
To my life and the world, with ovation I put a stop.
Though I am old, tonight, hold me in your arms
In the morn, a youthful one, I’ll rise up.
On my deathbed give me a glimpse of your face
So like Hafiz, I too, will reach the top.

عکس های زیبا 1

Image By Allpic.ir 

برای دیدن بقیه عکس ه برین ادامه مطلب

ادامه نوشته

یک متن زيباي فارسی با ترجمه ي انگلیسی

دگرباره تو را در ساحت مقدس عشق از کف می دهم و به خدای خود که تنها نگهبان تو برای حضورت در این ساحت است، پناه می برم. اطمینان دارم نگهبان خوبی برگزیده ام. گهگداری چشمانم می سوزد و طاقت اشکهای بیشتر را ندارد. چه کنم. توانم بسیار کم است. مبارزه عشق اگر سالها به طول انجامد، اگر پیچ و خم فراوان دارد، اگر قدرت برابری با ناملایمات می خواهد، باید بود و تحمل کرد. باید کشید و صبور بود و مبارزه کرد. یاد خدا را نگهبان دل افسار گسیخته ام می کنم و هم، از او می خواهم تو را پاس بدارد و اگر ناملایمات دست آزار بر تو بلند کرد، توانایی ات را افزون کند. حتی اگر یادت رفت پنجره اتاق آجر مشکی ات را باز کنی، سری به جزوه های نوشته شده تابستانهای گذشته بزن. شاید واژه امیدی نگاشته شده باشد. من آه دلم را بدست نسیم پاییزی داده ام. دانه به دانه آجرهای مشکی اتاقت، تجسم آن آه اند.

I lose you again in circle of love and take refuge from my God, the only sentry to keep you in this circle. I'm sure I've taken a good sentry. Some times I feel pain in my eyes and can't beer any more tears. What should I do? If the challenging of love lasts years, if it has problems, if it needs power to encounter hardships, I've got to tolerate and stay. Should encounter and have patience and go on the challenge. I use power of love as the protector for my uncontrollable heart and also, I want him to protect you and increase your power for the hardships come to you. If you forget even to open the window of your black bricks room, go to that notes written last summer. Maybe a word of hope was written. I gave my heart's sigh to fall breeze. Each black bricks of your room are incarnation of that sigh, one by one.

تاسوعای حسینی را به شماعزیزان تسلیت عرض می نمایم

حسين بيشتر از آب تشنه لبيک بود ، اما افسوس كه به جای افكارش زخم های تنش را نشان مان دادند و بزرگترين درد او را بی آبی نامیدند.(دکترشریعتی)

تاسوعای حسینی را به شماعزیزان تسلیت عرض می نمایم

از زيارت تا شهادت

از زيارت تا شهادت

قال ابو عبدالله (عليه السلام
):
لا تدع زيارة الحسين بن على عليهما السلام و مر أصحابك بذلك يمد الله فى عمرك و يزيد فى رزقك و يحييك‏ء الله سعيدا و لا تموت الا شهيدا.

امام صادق (ع) فرمود:
زيارت امام حسين عليه السلام را ترك نكن وبه دوستان و يارانت نيز همين را سفارش كن! تا خدا عمرت را دراز و روزى و رزقت را زياد كند و خدا تورا با سعادت زنده دارد و نميرى مگر شهيد.

وسائل الشيعه، چ 10 ص335

فرا رسیدن ماه محرم تسلیت باد

با آب طلا نام حسین قاب کنید

با نام حسین یادی از آب کنید

خواهید مه سربلند و جاوید شوید

تا آخر عمر تکیه بر ارباب کنید

فرا رسیدن ماه محرم تسلیت باد

درباره كريسمس و سال نو ميلادي چه مي‌‌دانيد؟

 اطلاعاتی در مورد کریسمس

آداب و رسوم مذهبی نمی تواند متاثر از فرهنگ بومی  نباشد.  از همین رو، آداب و رسوم اعیاد دینی و از جمله جشن های سال نو میلادی و میلاد حضرت عیسی مسیح  نیز در جوامع گوناگون اندکی تفاوت دارند.  زیرا در گذر زمان دین و فرهنگ از یکدیگر متاثر می شوند اما این تاثیر در کلیسای ارمنی و مسیحیان ارمنی پر رنگ تر از دیگر ملت هاست و این به دلیل ملی بودن کلیسا نزد ارامنه است.

سال نو میلادی و جشن میلاد حضرت مسیح را ارامنه جهان، مثل فرقه های مختلف، در اصل به یک صورت انجام می دهند. تنها تفاوت در تاریخ برگزاری ولادت حضرت مسیح است.  مسیحیان ارتدکس و کلیساهای ملی و شرق، بنا بر اعتقادات مسیحیان اولیه، روز ششم ژانویه، و مسیحیان کاتولیک و پروتستان روز٢٤  دسامبر را به عنوان میلاد آن حضرت تلقی می کنند.

این نه به دلیل اختلاف عقیدتی مذاهب بوده، بلکه صرفا به این دلیل است که حتی چهار قرن پس از پذیرش مسیحیت، مسیحیان روم باستان نتوانستند روز ٢٤ دسامبر را که روز ولادت الهه مهر (میترا) بود  به فراموشی بسپارند. بر اساس تصمیمات شورای کلیسائی روم، از آن پس  روز ٢٤ و شب ٢٤ دسامبر را  به عنوان میلاد حضرت مسیح پذیرفتند.

درخت کاج

از زمان های بسیار کهن، درخت و گیاه مورد پرستش مردمان بوده اند. کلیسای ارمنی نیز پس از پذیرش مسیحیت نه تنها عیدی را برای تقدس گیاه به عنوان جزئی از طبیعت در تقویم کلیسائی قرار داد، بلکه به تقدیس آن پرداخت. بدین ترتیب هیچ عید و جشنی نمی توانست بدون تبرک گیاه انجام نشود.

اما آغاز تزیین درخت  در ایام سال نو میلادی بنا بر گفته ها و روایات  به سال ١٦٠٥ در آلمان بر می گردد. به روایتی تزئین درخت کاج به صورت امروزی را برای نخستین بار مارتین لوتر آلمانی باب نمود.

وی عادت داشت، که در شب میلاد حضرت عیسی مسیح، شاخه های درختان کاج به خانه بیاورد و برای شادمانی کودکان آن را تزئین کند و همین عادت، بعد ها به یک رسم و آئین عمومی تبدیل شد و در سال ١٨٤٠ میلادی مراسم آراستن درخت به انگلستان و سپس به آمریکا وسایر کشورها راه یافت.

با توجه به این که کودکان و بزرگسالان هر دو به یک اندازه به تزئین درخت کریسمس علاقه دارند، شاید یاد آوری عناصرتشکیل دهنده تزئینات درخت کاج  مفید باشد.

مهم ترین آنها ستاره ای درخشان بر نوک و ستیغ درخت است که نشانه ولادت  و راهنمائی برای یافتن محل ولادت حضرت مسیح را تداعی می کند. ازدیگر ویژگی های درخت کاج، بابانوئلی است که با کیسه هدایا بردوش زیر درخت ایستاده است.

اما دیگر اجزای این درخت، تندیس های کوچک فرشته، عصا، کیسه و جوراب های رنگی، نوارهای رنگی درخشان و نیز ستاره ها، گوی ها، میوه رنگ شده درخت کاج و چراغ های ریز الوان است که تمامی درخت و اطراف آنرا در بر می گیرد. هدیه هائی را که برای افراد خانواده و خویشاوندان تهیه شده  نیز زیر درخت می گذارند.

بابانوئل

یکی دیگر از رسوم شب سال نو و میلاد حضرت عیسی، کاقاند پاپا، بابا زمستان و یا همان بابانوئل است.

در پیدایش این پدیده زیبا نیز نظری قطعی وجود ندارد. برخی از محققین، اصل بابا نوئل را هم به آلمان ویا هلند نسبت می دهند. نام سانتا کلوز هم که به بابانوئل اطلاق می شود، توسط هلندی ها در امریکا رواج پیداکرد.

داستان سانتا کلوز که شهرت فراوان دارد، از جوانی حکایت می کند که در قرن چهارم میلادی می زیسته است. در آن روزگاران دوشیزگان تنگدست به سبب نداشتن جهیزیه، از رفتن به خانه بخت محروم می شدند.

شبی از شب ها سانتا کلوز، کیسه هائی  را که پر از طلا کرده بود، پنهانی از سوراخ بخاری به خانه  دختران دم بخت می ریخت و آنان هم با استفاده از این هدیه پنهانی جهیزیه مناسبی را برای خود فراهم می نمودند. از این جهت سانتا کلوز مظهر هدایایی شد که پنهانی و ناگهانی آماده می شوند.

به جهت این ویژگی است که کودکان علاقه بسیاری به بابا نوئل دارند.  زیرا وقتی صبح کريسمس از خواب بیدار می شوند، هدیه خود را که بنا به اعتقادشان بابانوئل شب هنگام خواب آورده است، زیر درخت کریسمس و یا زیر بالش خود پیدا می کنند.

تحویل سال نو که همواره ساعت ١٢ شب ٣١ دسامبر هر سال تحقق می یابد ریشه دینی ندارد، اما به دلیل تقارب دو مناسبت ( ٢٥ دسامبر و ٦ ژانویه) با ٣١ دسامبر این روز نیز جنبه دینی به خود گرفت و بلافاصله پس از تحویل سال در همه کلیساها مراسم دینی باداراک (قربانی مقدس) و عشاى ربانی انجام می گیرد و برای تبرک سال نو نیز همان مراسم در روز اول ژانویه نیز در کلیساها برگزار می شود.

مراسم میلاد حضرت عیسی مسیح، نزد ارامنه شب پنجم ژانویه و تعمید آن حضرت صبح روز ششم ژانویه در کلیساها با آئین ویژه مذهبی برگزار می شود. در پایان این مراسم آب در ظرفی بزرگ با روغن مقدس تبرک داده شده و برای شفای بیماران و همچنین تبرک خانه، بین مومنین حاضر در کلیسا توزیع می شود.

گرچه  همه مسیحیان در باره روز میلاد مسیح با هم توافق ندارند، اما مراسم جشن های آن ها بسیار به هم شبیه است.

میلاد هشتمین امام شیعیان رو به شما تبریک می گم

میلاد هشتمین امام شیعیان رو به شما تبریک می گم

یه نکته ریز و بزرگ

خداوند همواره با همه سخن می گوید نکته این نیست که خدا با چه کسی سخن می گوید نکته ان است که چه کسی گوش می دهد

يك دعاي زيبا (انگليسي و فارسي)

I asked god to take away my habit
God said no it is not for me to take away,but for you to give it up

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.خدا
فرمود:خودت باید آن ها را رها کنی.


I asked god to make my handicapped child whole
God said no, body is only temporary

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.فرمود: لازم نیست، روحش
سالم است،جسم هم که موقت است.


I asked god to give me happiness
God said: no, i give you blessings
happiness is up to you

 گفتم مرا خوشبخت کن.فرمود:نعمت از من،خوشبخت شدن از تو.


I asked god to make my spirit grow
God said no, You must grow on your own but i will prune you to make you fruitful

از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم
تا بارور شوی.


I asked god for all things that i might enjoy life
God said no, I will give you life, so that you may
enjoy all things

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.فرمود: برای این کار
من به تو زندگی داده ام


I asked god to help me love others
as much as he loves me
God said: Ahah, finally you have the ide

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد
من هم دیگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.

...و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟

 

بسم الله الرحمن الرحیم
انا انزلناه فی لیله القدر
و ما ادریک ما لیله القدر
لیله القدر خیر من الف شهر
تنزل الملئکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر
سلام هی حتی مطلع الفجر

به نام خداوند بخشنده مهربان
ما در شب قدر نازلش کردیم
و تو چه می‌دانی شب قدر چیست
شب قدر از هزار ماه برتر است
در آن شب فرشتگان و جبرئیل به اذن پروردگارشان برای هر کاری فرود می‌آیند
آن را تا طلوع فجر رحمت و سلامت باشد

...بیاییم برای لحظه‌ای در معنای این آیه‌ها تدبر/تفکر کنیم. شاید این‌قدر اینها را شنیده‌ایم و برایمان عادی شده است که حساسیت روح‌مان را برنمی‌انگیزد، شاید تصور می‌کنیم که این کلمات آسمانی نوشتارهایی انتزاعی هستند... اما بیاییم لحظه‌ای بیندیشیم، واقعاً آن شب چیست که فرشتگان از آسمان به زمین می‌آیند برای تدبیر هر کاری، آن شبی که از هزار ماه بالاتر و برتر است، آن شبی که قرآن بر زمین فرو فرستاده شده است... خدا که حرف غیرواقعی نمی‌زند... آن وقت است که شاید باور کنیم در همین سال ۱۳۸۷ شمسی و در همین شهر دودگرفته تهران هم ممکن است فرشتگان در ستون‌هایی از نور به زمین بیایند... که اگر چشم باز کنیم می‌بینیم‌شان.

می‌توانیم باور کنیم همه اینها را، که اگر باور کنیم زندگی‌مان (حتماً) جور دیگری خواهد شد. باور کنیم که مسأله سر همین «باور کردن»/«باور داشتن» است.

پروردگارم،خدای من

 به حق این ماه و به حق همه این شبها و روزها و به حق همه بندگان پاکت مرا در درگاهت راه بده همچو همیشه و دعای خاص بندگان مقربت را در حق ما نیز اجابت فرما

خدای من اول حوائج دوستانم را برآورده فرما ودر آخر اگر من لایق نگاهت بودم یک گوشه چشم کافیست

دوست دارم مثل همیشه و تا همیشه ......................

(برگرفته از وبلاگ مقصود)

نیمه شعبان

نیمه شعبان سالروز میلاد مسعود یگانه منجی عالم بشریت قائم آل محمد (ص) حضرت مهدی (عج) بر عاشقان و منتظران مبارک باد.

میلاد نور پشاپیش مبارک

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات بر جان و دل صبور مهدی صلوات
تا امر فرج شود مهیا بفرست بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

روز 13 رجب بر شما مبارک.تو این روزا دعا یادتون نره

خدایا


 تورا می بینم که بالا وبلند مرتبه ای


 


 تورا می بینم که صاحب شکوه وجلال باعظمتی


 


 تورا میبینم که پادشاهی وسلطنت فاخرت ازلی ست


  


 تورا میبینم که مورچه ای را برسنگ سیاه میبینی


 


 تورا میبینم که مسیر پرواز پرندگان را در آسمان می دانی


 


 تورا میبینم که اینچنینی و می دانم در قشنگترین یلدای زمان درسکوت شب لیله الرغائب  تو  هستی و یک دنیا آرزوی من    


سبحان ذی العزالشامخ المنیف. سبحان ذی الجلال الباذخ العظیم . سبحان ذی الملک الفاخر القدیم .


 


سبحان من یری اثرالنمله فی الصفا. سبحان من یری وقع الطیر فی الهواء. سبحان من هو هکذا ولا هکذاغیره.



 

 

در این شب بهترینها رو از خدا برای شما آرزو دارم امیدوارم به همه آرزوهای  خوبتون برسید برای منم دعا کنید

میلاد حضرت علی (ع)


 

مژده بر یاران کـه روز عاشقی ست

مـنـتـظـر عـالـم بـه دیـدار ولـی ست

بـر زمـیـن و آسـمـان جشن و سرور

روز میلاد شه مردان علی (ع) ست

                                                

 تبریک عرض می کنم میلاد حضرت علی (ع)

         روز پدر و روز مرد ، بر یکایک پدران زحمت کش و پشتیبان

و همچنین تمامی مردان و پسران رادمنش

 

با تشکر از وبلاگ مقصود

 

مطالب در خور توجه و زیبا

 براي بار صدم : زندگي مرگ است و مرگ يعني زندگي پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی


  غرور هديه شيطان است و عشق هديه خداوند. ما هديه شيطان را به هم مي دهيم ولي هديه خدا را از يکديگر بنهان مي کنيم

گوش کن حرفمو

شیطان كه رانده شد جز يك خطا نكرد
خدا را براي سجده ي آدم رضا نكرد
شيطان 100 بار بهتر از بي نماز
او سجده بر آدم ، اين سجده بر خدا نكرد...





دل آدم ها به اندازه ي حرفشون بزرگ نيست ولي حرفي كه از ته دل باشه مي تونه آدم بزرگي بسازه
پس از ته دل ميگم:
دوستت دارم


dele adama be andazeye harfeshoon bozorg nist
vali harfi ke az tahe del bashe mitoone adame bozorgi besaze
pas az tshe del migam:
doostet daram



 حاصلضرب توان در ادعا مقداري ثابت است . هرچه توان انسان كمتر باشد ، ادعاي او بيشتر است و هرچه توان انسان بيشتر شود ، ادعايش كمتر مي گردد




یه آغاز زیبای دیگه


به نام خدايي كه هستي را با مرگ ، دوستي رابي رنگ ، زندگي را با رنگ ،‌عشق را رنگارنگ ، رنگين كمان را هفت رنگ ، شاپرك را صد رنگ ...
و من را دلتنگ دوستان آفريد ......................................................

خدایا ......


نبیُ عِبادی اَنّی انا الغَفورُ رحیم.( حجر/49 )

به بندگان من خبر ده که من آمرزنده و مهربانم.

 


بار خدایا!

از تو آمرزش می طلبم برای هر گناهی که آن را فراموش کرده ام، ولی تو آن را شمرده ای،

و آن را سبک شمرده ام، و تو آن را نوشته ای،

و آشکارا آن را مرتکب شده ام، و تو آنرا پوشانده ای،

و اگر از آن توبه میکردم، حتما می آمرزیدی؛

پس بر محمد و آل محمد درود فرست

و این گونه گناهم را بیامرز ای بهترین آمرزندگان!

(برگرفته از وبلاگ مقصود)