قسمت پانزدهم : ديگه اون جومونگ سابق نيستم
در حين تمرين جومونگ ، يون تابال مياد اونجا از مهارت جومونگ خوشش مياد و به جومونگ ميگه چند سال پيش من يه بابايي به اسم هئ مو سو ديدم که موقع بدنيال وامدن سوسونو جونمون را نجات داد اون هم توي تيراندازي خيلي ماهر بود تو رو ديدم ياد اون افتادم که جومونگ هم ميگه اه من هم ميشناسمش اون استادم بود که به کشتنش دادم يون تابال ميگه حيف شد که مرد بنده خدا بد شانس بود کسي که ميتونست شاه بشه اين بلا سرش اومده .همين موقع رييس پيل مياد اونجا به سوسونو ميگه تسو برات نامه فرستاده بيا برو قصر ببين چه کارت داره که سوسونو از اينکه اينقدر رييس پيل پياز داغشو جلوي جومونگ زياد کرده ناراحت ميشه
يومي يول هم طبق روال گذشته به فکر آينده بويو و کمان شکسته داموله و بعد از فکر کردن به اين نتيجه ميرسه که کار ، کار دو تا شازده با عرضه قصره
گوموا هم که نگران کارهاي يومي يول شده وزير بو فرستاده براي تحقيقات که خرزوخان هم مياد اونجا ميگه نميدونم جريان چيه که تمام کاهنان کشور دور خودش جمع کرده و جلسه دارن .گوموا ميگه اخه خبر نداري وقتي نبودي با يومي يول دعوام شد و زديم به تيپ هم چند روز ديگه چيزي بهش نميگفتم توي گوشمون هم ميزد با اون بلايي که سر هئ موسو اورد دلم ميخواست بکشمش تو هم نبينم بخواهي ازش حمايت کني که اوفاتمون ميشه
در راستاي موفقيتهاي بدست اومده متحدين جلسه گرفتن وهمه خوشحالند و ملکه که هر دوتا پسرش دست به کارهاي خارالعاده زدن خوشحاله و ميگه قدم اول خوب برداشتين بايد همين طور برين جلو جومونگ هم اينطور که بوش مياد زده توي تجارت و بي خيال رقابت شده و تسو هم براي اينکه روحيه بچه رو خراب نکنه به يونگ پو ميگه کار تو هم در نوع خودش خيلي خوب بوده که يونگ پو هم ميگه به اندازه کار تو که ارزش نداشته .همين موقع خبر ميرسه که ماو رييونگ کاهن ساچالدو (ولايت ملکه) اومده و ميخواد ملکه را ببينه
ملکه هم سريع بلند ميشه ميره ملاقات و يه عالمه ماو رييونگ تحويل ميگيره و ميگه خوش خبر باشين ماو رييونگ که با يوسونگ کاهن يوگا اومده ميگند اومدم بوديم يومي يول را ببنيم گفتم بيام عرض ادبي بکنيم و با تعريف از تسو و وليعهد شدن اون قربون صدقه ملکه ميرند ملکه هم ميگه پس قربون دستتون براي پسرم دعا کنيد
سوسونو هم براي ديدن تسو مياد و از کمک تسو براي رفع مشکل با هان که ممکنه بود به ضرر يون تابال تمام بشه تشکر ميکنه تسو هم ميگه اين کار در برابر کمالات تو که چيزي نبود تسو يه سري جواهرت گرون قيمت که سوسونو تو خواب هم نميتونه اونها را داشته باشه بهش ميده و ميگه اينها رو براي تو گرفتم به خاطر محبت و علاقه اي که بهت دارم
سوسونو هم ميره خونه و جواهرات را نگاه ميکنه و ميگه اين يکي اين همه کار کرد و برام کادو خريده انوفت جومونگ زده بي خيال هيچ کار نميکنه همين موقع جومونگ مياد اونجا کزارش حسابرسيو بده که سوسونو ميگه بشين باهات ميخوام حرف بزنم
سوسونو هم که جالا دلش ميخواد با جومونگ به قدرت برسه ميگه تا کي مخواي اينجا کار کني و بي خيال دنيا بشي دادشهات اولين قدمو برداشتن و تو همين طور زدي بي خيالي واقعاً نميخواهي وليعهد شي جومونگ ميگه اخه منو چه به وليعهدي الکي براي چي زور بزنم سوسونو ميگه تو الان بچه اي نميفهمي بعداً که بزرگ شدي افسوس ميخوري جومونگ هم که ناراحتي معني دار را سوسونو را ميبينه ميگه خوب درسته که دادشم يه کار کردن ولي اثر کارشون موضع ايه مشکلو ريشه اي حل نکردن چند وقت ديگه نمکها تمام ميشه و اگه دوباره جنگ شد مشکل به وجود مياد من ميخوام ريشه ي اين مسئله را کنم که ديگه نياز به نمک کسي نداشته باشيم صبر به موقعه اش پوز اين تو را ميزنم سوسونو که به جومونگ اميدوار شده ميگه خوب حالا راه حل چيه که جومونگ ميگه خودم هم نميدونم
جومونگ هم دارو دسته را جمع ميکنه ميره خونه دوچي تا بويونگو ببينه که هانگ دانگ ميگه چه خبر قشون اودري اينجا که جومونگ ميگه برو به بزرگت بگو بياد باهاش کار دارم
دوچي هم مياد اونجا و جومونگ که فکر ميکنه کسيه براي خودش ميگه ميخوام بويونگو با خودم ببرم اين دختر يه خانوداه اشراف زاده است خوبيت نداره به بردگي بگيريش که دوچي ميگه اون مال گذاشته است الان که برده شده اگه ميخواهي ببريش مايه را رد کن بياد پنچ هزار تا براي خودشو ده هزارتا براي دادشهاش .جومونگ ميگه فعلاً دستم خاليه سرماه حساب ميکنم که دوچي ميگه ما نقدي کار ميکنيم .حواست باشه که کار من قانونيه
جومونگ هم به بويونگ ميگه گريه نکن مطمئن باش وقتي وضع ام خوب شد از اينجا درت ميارم
يونگ پو هم که تسو بدجور توي برجکش زده رفته خونه دوچي و پياله پياله ميره بابا و ميگه من هر غلطي بخوام بکنم خان دادشمون بايد پوز ما را بزنه فقط اگه برم فبرستون دستش بهم نميرسه .دوچي هم مثلاً دلداريش ميده و يه دختر براش جور کرده و ميگه نا اميد نشو يونگ پو يه دفعه ياد جومونگ ميوفته و ميخواد داغ دلشو خالي کنه ميگه بويونگ برام بيارين اين دختره چي برام اوردين
بويونگ هم مياد اونجا و زورکي مشروب ميرزه .يونگ پو هم ميخواد داغ دلشو خالي کنه که بويونگ دستشو پس ميزنه اونهم بلند ميشه اول يکي مياره توي گوش بويونگ و ميگه يعني من از جومونگ کمترم و بعدش شمشير ميکشه و ميخواد بويونگ رو بکشه که دوچي جلوشو ميگيره
و شب بر ميگرده قصر که چولانگ ميگه حاج خانوم باهاتون کار داره
يونگ پو هم مثل هميشه اول با غرور و سربالا مپره پيش يومي يول که يومي يول بهش ميگه خوب راستش بگو ببينم تو و دادشت کمان دامول را کشيدن يا نه که يونگ پو خيلي مستعد ميگه بله که کشيدم شک داري که يومي يول دوباره با قدرت خداوندي و اينها بچه را ميترسونه و ميگه خوب پس کدومتون کمان مقدسو شکسته که يونگ پو ميوفته به التماس و ميگه ما به قبر بابامون خنديديم که اونو کشيديم ما زه اون نتونستيم جا بندازيم چطور اونو بشکنيم .يومي يول هم ميگه مرجبا به شما شازدهاي بويو که همه را سياه کردين حالا کي تاوان شکستن کمانو ميده که يونگ پو ميگه هر کاري م خواي بکن ولي لومون نده
يومي يول هم که دنباله مقصره بي يورها را صد ميزنه و ميگه يه تفعدي به اين دوشازده بزن ببينم کدومشون کمانو شکسته که بوري ميگه اينها که نبودن
شالو کلاه ميکنند ميرند بيرون قصر پيش جومونگ که يومي يول ميگه برو ببين کار اين يکي يا نه
بي يورها هم سر راه جومونگ ميره و همينطور خيره نگاهش ميکنه و ولو ميشه روي زمين بعد از چند دقيقه بهوش مياد و ميره که يومي يول هم از دور مراقب اوضاعه
موسونگ و جومونگ ميرند قصر پيش مامان جومونگ تا وضيعت کار موسونگ رو بررسي کنند که يوهوا ميگه کاروش رديف کردم ميتونه اينجا کار کنه و به جومونگ ميگه دارم از کارتها نگران ميشم دادشهات همشون يه کاري براي کشور کردن ملکه اينهمه منو بابت کارهات خفت داد اما تو رفتي چسبيدي به تجارت که جومونگ هم ميگه صبر کن چند ماه ديگه کاري ميکنم که رو سفيد شي
جومونگ ، موسونگ ميبره کارگاه پيش وپالمو و ميگه خوب کارتو اينجا از امروز شروع کن موسونگ هم که انتظار داشته برگرده به گارد سلطنتي مياد اعتراض کنه که جومونگ محلي نميزاره و به موپالمو ميگه اگه باهات کار داشتم به موسونگ ميگم
شب جومونگ با افرادش جلسه ميگيره و موپالمو را معرفي ميکنه و ميگه دادشمون قدم اولو برداشتن مثلاً موضوع نمکو حل کردن اون هم نه ريشه اي و من هم هي نميخواي کاري به اين کارها داشته باشم ولي مگه ميزارند من هم ميخوام خودي نشون بدم ولي ما روي موضوع مهمتري کار ميکنم اون هم روي ساختن شمشير فولاي مثل سلاح هانيهاست و از امروز همه مون بايد به موپالمو کمک کنيم ولي جايي موضوع را درز ندين .موپالمو هم ميگه يون تابال يه چيزايي در مورد ساختن شمشمير فولادي گفته ولي نميدونم راست ميگه يا نه که جومونگ ميگه بررسي کن ببين راست ميگه يا نه
فردا در قصر وزيران گزارش کارهاي دولتي خودشون را به گوموا ميدن که وزير درآمد و ماليات خبر تجارت نمک را به گوموا ميده و ميگه اينها نتايج زحمات تسوه که نجاتمون داد تسو هم ميگه من که کاري نکردم ولي بايد عامل قاچاق کردن سلاحها را پيدا کنيم که دوباره بدبخت نشيم که شاه ياد وزير بالگوئه ميوفته و ميگه نتيجه تحقيقات چي شد اونهم ميگه در دست برسيه .يونگ پو هم چند سالي از عمرش اون وسط کم ميشه
وزير بالگوئه و يونگ که توي مخمصه اقتاده نميدونن چه کار کنند و يونگ پو که دست و پاشو کم کرده ميگه بدبخت شديم رفت ايندفعه حتماْ سيلي مرگو خورديم داييش هم ميگه بايد خاکي توي سرمون کنيم
تسو هم که بهش الهام شده که يا کاسه اي زير نيم کاسه است يا داييش عرضه اين کارها را نداره و به ناور ميگه فايده نداره بايد خودم دست به کار شم و مجرمين را پيدا کنم برو در اين تحقيق کن راپورتشو به من بده
سايونگ هم هيپبو را صدا ميزنه و هيپبو هم تنهايي ميره اونجا ترس برش ميداره سايونگ ميگه اگه کارت سخته بگو تا سفارشتون بکنم اون بنده خدا هم از ترس چيزي نميگه تا سايونگ ميگه خوب خواستي بدوني من مردم يا زن خوب من هم مردم هم زن که هيپبو زرد ميکنه سايونگ ميگه براي همين همه ازم فرار ميکنند قبل از اينکه بيام اينجا يه نفر منو بزرگ کرد که تو شبيه اوني الان هم انگار داري يه زنو نگاه ميکني که هيپبو ميزنه بيرون از اتاق
موپالمو هم بالاخره موفق ميشه يون تابالو ببينه که يون تابال هم گولش ميزنه و يه خنجر بهش ميده و ميگه من يه نفري توي آهنگري هان پيدا کردم برام خبرها را مياره اين خنجر هم کار اونه که موپالمو هم با ديدن خنجر گول ميخوره و فکر ميکنه يون تابال روش ساخت شمشيرو ياد گرفته
بعد از جلسه سوسونو ميگه کي شما يه نفرو توي آهنگري هانيها پيدا کردن که ما خبر نداريم که يون تابال ميگه بابا خالي بستم شماها هک باور کردين ولي کاش اين کارو کرده بودم . بايد صبر کنيم ببينيم موپالمو گول ميخوره يا نه
نارو نتيجه تحقيقاتو به تسو ميرسونه و تسو هم قشونو بر ميداره ميره خونه دوچي و با شمشير حالو احواشو ميپرسه و ميفهمه که اصل ماجرا از کجا آب ميخوره
تسو برميگرده قصر و وزير بالگوئه و يونگ پو احضار ميکنه به يونگ پو ميگه خودتو توي آينه ديدي چقدر بزرگ شدي اين چه کاري بود کردي و به دايي اش ميگه حالا اين بچه بود علقش نميرسيد توي بزرگتر چرا کمکش کردي يونگ پو هم ايندفعه فکرش گل ميکنه و ميگه ميخواستم براي وليعهديت پول جمع کنم تسو ميگه اين همه دردسر براي کشور درست کردين من اين همه خفت جلوي يانگ جونگ کشيدم تا برامون پول درست کنيد اگه کشته بشيم پولو ميخوام توي سرم بزارم تو چرا هميشه لطفت مايه دردسر ميشه يونگ پو هم طبق معمول معذرت ميخواد .تسو ميگه حداقل بريد دهان تمام شاهدها را ببنيد عرضه اين کارو که ديگه دارين .
در کارگاه زير دست موپالمو بر حسب اتفاق و شانس يه شمشير مقام درست ميکنه که نميشکنه موپالمو هم شمشيرو ميگره و ميگه تا وقتي نتونستيم يکي ديگه شو بسازم جايي چيزي نگين .موپالمو هم مير پيس موسونگ ميگه پاشو بريم پيش جومونگ يه چيز خوب براش دارم
دو تايي بلند ميکند برند پيش جومونگ توي قهوه خونه که افراد يونگ پو سر راهشون سبز ميشند موسونگ هم شمشيرو ميگيره و به موپالمو ميگه فرار کن برو کمک بيار تا من ببينم حرف حساب اينها چيه
موپالمو هم فرار ميکنه ميره پيش جومونگ و ميگه موسونگ در خطره
جومونگ هم ميره کمک موسونگ همه مهاجمين را رديف ميکنه و روپوشه يکيشون بر ميداره ميفهمه از افراد قصره
به همين مناسبت جلسه اي تشکيل ميشه و موپالمو ميايد بگه کار کيه که جومونگ ميگه خودم ميدونم و ميره بيرون و بقيه هر چي ميپرسند حريان چيه موپالمو چيزي نميگه و اصلاً قضيه شمشير جديد فراموش ميشه
يونگ پو خبر شکست عملياتو به تسو ميده و تسو ميگه اگه تو بلدبودي و عرضه کاريو داشتي که بردار ما نمي شدي حالا بدتر ازش مراقبت ميکنند يکي بفرست توي کارگاه شرشو زير آب کنه .
همين موقعه هم جومونگ مياد اونجا و ميگه اومدم يکم خان دادشهامو نصيحت کنم دزدي از کارگاه يه جرمه و کشتن موپالمو جرم ديگه که مياد روش خبر دارين که موپالمو چقدر براي شاه مي ارزه نکنيد اين کارها رو که اون موقعه بايد دهن خيليها رو ببندين اگه بخوايد منو بکشيد اونوقت مجبورم خودم وارد عمل شم چون من ديگه اون جومونگ سابق نيستم و عواقب کار با خودتونه
جومونگ از اونجا ميره و تسو سر يونگ پو داد ميزنه و ميگه خوب خيالت راحت شد ديدي ديگه کم مونده بود جومونگ منو تهديد کنه که کرد خدا منو مرگ بده از دست کارهاي تو که بيشتر از جومونگ برام دردسر درست ميکني پاشو گمشو تن لشتو نبينم
جومونگ ميره پيش مامانش که مامانش ميگه خواب پدر بزرگتو ديدم ياد اون روزها افتادم .اون روزها هم نمک براي ما هم خيلي مهم بود و نزديک بود براي صدتا کيسه نمک منو به يکي قالب کنند ولي خوب قوم مون کشته شد و من اسير بودم که بابات(گوموا) نجاتم داد جومونگ در مورد اين خصومت قوم هان با قوم مامانش ميپرسه که يوهوا ميگه بعداً بهت ميگم و بهش ميگه از پدرم شنيدم که قبله گوسان يه معدن نمک توي سرزمينشون دارن ولي کسي تا حال اون معدنو پيدا نکرده چون سرزمينشون کنار دريا نيست تو برو ببين ميتوني پيدا کني
جومونگ هم تحقيقاتو شروع ميکنه و رييس پيل ميگه اخه اونها اه ندارن با ناله قاطي کنند تو ميگي معدن نمک دارن
و ماري و دارودسته رو ميفرسته توي بازار تا تحقيق کنند
و بالاخره يکيو پيدا ميکنند که اهل قبيله گوسانه و ميبرندش پيش جومونگ
جومونگ هم ميره پيش سوسونو ميگه يه معامله توپ برات سراغ دارم
قسمت شانزدهم : به خاطر وليعهدي به جومونگ کمک ميکنم