زندگي، قصه مرد يخ فروشي است كه از او پرسيدند:فروختي؟
گفت:نخريدند،تمام شد . . .
معلم گفت{الف}گفتم او.معلم گفت{ب}گفتم با او.معلم گفت{پ}گفتم پیش
او.معلم گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
کوتاه ترين فاصله براي گفتن دوست دارم فقط يه لبخنده
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند .
قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است .
بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند .
تار موي توست اما ريشه ي عمر من است
ديشب تو خواب خدا رو ديدم دستاشو آورد به طرفم و پرسيد: گل يا پوچ؟
گفتم گل! دستاشو باز كرد و تو رو به من داد
درنگاه کسی که پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچک
ترخواهی شد .
در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی
کاش یا رب که نیفتد به کسی کار کسی
هيچ وقت نذار هر رهگذري که رد ميشه رو دلت يادگاري بنويسه چون بعدا
پاک کردنش خيلي سخته
بازیچه دست یار بودن عشق است در پنجه غم شکار بودن عشق است
در محکمه ای که یار باشد قاضی محکوم طناب دار بودن عشق است
در گلستان خیالم ندهد هیچ گلی بوی تورا... تو گل ناز منی از دور می
بوسم تورا...
كاش از شاخه سرسبز حيات گل اندوه مرا ميچيدي
آسمان را قسمت كردند:.....تكه اي براي بركه.....تكه اي براي رود....تكه اي
براي دريا
دلم را قسمت كردند:..........تكه اي براي تو....تكه اي براي تو......تكه اي
براي تو
براي شكستن من يه اخم كافيه ...
نيازي به فريادت نيست
واسه اشك ريختنم سكوت تو كافيه ...
نيازي به قهر نيست
براي مردنم حرف رفتنت كافيه ...
نيازي به انجامش نيست . . .
هيچكس نميتونه به دلش ياد بده كه نشكنه ولي حداقل ميتونيم يادش بديم
وقتي شكست لبه تيزش دست اوني رو كه شكستتش رو نبره
اگه چشمات پرسيد بگو نديدمش... اگه گوش هات پرسيد بگو نشنيدمش...
اگه دستت لرزيد بگو مال سرماست... اما اگه دلت لرزيد به خودت دروغ نگو
دوستش داري
ميدوني چرا خدا به آدم دو تا چشم دو تا گوش دو تا پا دو تا دست داده ولي
يك دونه قلب داده ؟ براي اينكه بگردي جٿتش رو پيدا كني
ازم پرسيد : تو مال منی؟ گفتم:آره!مال خود خودتم. هر كاري دلت مي خواد
باهام بكن. گفت :هر كاري؟ گفتم:آره. ............ تنهام گذاشت و رفت .....
چگونه شيشه شوم وقتي نگاهت از سنگ است
اين ديوانگيست ... كه از همه گلها تنها بخاطر اينكه خار يكي از آنها در
دستمان فرو رفته است متنفر باشيم ... اين ديوانگيست ... كه همه
روياهاي خود را تنها بخاطر اينكه يكي از آنها به حقيقت نپيوسته است
رها كني . . .
گفتم به گل زرد چرا رنگ مني
افسرده و دلتنگ چرا مثل مني
من عاشق اويم كه رنگم شده زرد
تو عاشق كيستي كه هم رنگ مني
اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون
مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي
در دنياي بچه ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم برنده است اما در دنياي
بزرگترها هر که زودتر بگه دوستت دارم بازنده است
تو رفته اي بي من تنها سفر كني من مانده ام كه بي تو شب ها سحر كنم تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم
در پناه حضور سبز تو، طوفان غم مرا جا میگذارد؛ در کنارت ژرفای آرامش را احساس
میکنم و بی تو سیل بی رحم تنهایی مجالم نمیدهد
يکي محبت مي کنه و يکي ناز مي کنه ! اوني که ناز مي کنه هميشه محبت مي بينه اما اوني که محبت مي کنه هميشه تنهاي تنهاست
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود....
اگه دردی تو پاهات حس کردی... اگه احساس ميکنی خيلی خسته ايی... به خاطره اينه که روزی 1000 بار تو خاطرم ميای و ميری
داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شونداين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند
اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه توي زندگي يه وقتا ، تنهايي رمز عبوره اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم مطمئن باش توي دنيا ، دل به تو سپرده بودم
دنیای با تو بودن اگرچه زندگیمه! اما به پاتنشستن از روی سادگیمه چشمام اگه یه روزی بخواد تورو ببینه بهتر که تا قیامت در انتظار بشینه ...
عشق کلید شهر قلب است به شرط آن که قفل دلت هرز نباشد که با هر
کلیدی باز شود
مشترک گرامی، اعتبار دوستی شما رو اتمام است، لطفا جهت شارژ
مجدد، یه بوس ارسال نمایید
بعضي از مردم مثل قطار شهربازي هستند از بودن با آنها لذت مي بري ولي
هيچوقت به جايي نمي رسي
اندازه ی یه لوبیا دوستت دارم...ناراحت نشو عزیزم...لوبیای سحر امیز رو
می گم!
لحظه ها در پی هم می گذرند و میان آنها تو فقط می مانی
لحظه ای با من باش، تا ابد در دل من مهمانی
من آن گلبرگ مغرورم که ميميرم ز بي آبي ولي با خفت و خواري پي شبنم
نمي گردم
مینویسم (د ی د ا ر ) تو اگر بی من و دلتنگ منی یک به یک فاصله ها را
بردار
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم .... چون مزرعه عشق به پایان
برسیم .. یا من برسم به یار و یا یار به من ... یا هر دو بمیریم و به پایان
برسیم
کودکی گفتند عشق چیست؟ گفت:بازی.به نوجوانی گفتند عشق چیست؟
گفت: رفیق بازی. به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت. به
پیرمردی گفتند عشق چیست؟گفت: عمر.
به عاشقی گفتند عشق چیست؟
چیزی نگفت. آهی کشید و سخت گریست
پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتش است .