ملا نصرالدين مشغول خريد يک جفت کفش بود و صاحب مغازه پس از مدتي که او را تماشا کرد از او پرسيد، "ملاٌ، شما داري کاري غيرممکن مي کني. سعي مي کني پاهيت را در کفشي فرو کني که يک شماره کوچکتر از شماره ي پايت است."

ملا گفت : " تو ساکت باش! من مي دانم چه نوع کفشي لازم دارم. "

صاحب مغازه خيلي تعجب کرد ولي ملا بالاخره توانست با زور پايش را داخل يک کفش کند و در همين موقع اشک از چشمانش جاري شد. صاحب مغازه پرسيد، "چه شده است؟"

ملا گفت، "تو فلسفه ي اين را درک نمي کني."

صاحب مغازه گفت، "آيا فلسفه اي پشت اين هست؟"

ملا گفت، "بله، اين يک فلسفه ي معمولي نيست، بلکه يک فلسفه ي بزرگ است.
اين تنها چيزي است که مرا خوشبخت نگه مي دارد."

مرد پرسيد، "ولي اشک شما جاري شده است..."

نصرالدين گفت، "براي همين، من تمام روز گريه مي کنم: کفش چنان به پايم فشار مي آورد که من تمام نگراني ها و مشکلات ازيادم مي رود همسرم که در خانه منتظر است، فرزندان مشکل دار، همسايگان بدرفتار و زشت، شکست هاي کسب و کارم.... وقتي که کفش پايم را اذيت مي کند من تمام اين ها ازيادم مي رود."

" و وقتي به خانه مي رسم و کفش ها را درمي آورم، چه راحتي بزرگي! اين تنها آرامش و راحتي در طول روز است. من چنان احساس راحتي و خوشي مي کنم که از خدا تشکر مي کنم که يک روز گذشته است...  روز بعد مشکلات ادامه خواهند داشت، ولي من مي توانم تمام شب را استراحت کنم و خواب من بسيار عميق است ، چون تمام روز در شکنجه بوده ام. "