داستان های زیبا
گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :
" این کاسه گندم من هستم " ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :
" و این دانه گندم هم فلان عالم است " و شروع کرد به تعریف از خود .
خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :
" آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم . "
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 14:5 توسط M2
|
سلام به همه من (M2) دانشجوی رشته حسابداری هستم خوشحال می شم به وبلاگم سر می زنید و نظر میدین.