هو

هان ای تل خاکی سخن از خاک مگو
جز قصه آن آیینه پاک مگو
وز خالق افلاک درونت صفتی است
جز از صفت خالق افلاک مگو
تا شمع افروخته پروانه شدم
با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم
در روی تو بیقرار شد مردم چشم
یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم