خداوند به موسی (ع) خطاب کرد ای موسی ! در فلان غار

عابدی است که از خلق رسته و روی به خدمت ما اورده

پیغام ما را به او برسان و بگو هر ارزو داری از خدا بخواه

و هرچه راز مدت ها در دل داشته ای اکنون بگوی

موسی به ان غار رفت مردی دید که به نماز ایستاده

و دل در مقام خشوع نهاده ساعتی مکث فرمود

تا عابد از نماز فارغ شد .موسی سلام بجا اورد و

پیغام را رسانید . ان مرد زیر لب سخنی اهسته بگفت

وبر روی زمین افتاد موسی متحیر شد که جبرئیل رسید و گفت :

ای موسی روح مجروح این بیچاره از قفس تن پرواز کرده !

موسی گفت : ای جبرئیل این چه حال بود ؟ پاسخ شنید

ای موسی چندین سال است که این مرد ارزومند ان است که

یکبار بگوید ای خدای من ! اما گستاخی و یارای ان را نداشته

اکنون که حق تعالی مراد او را داد . تا یک نوبت گفت ای خدای من

پس جان به حق تسلیم کرد .